تبليغاتX
صبح بیدار / صبحانه ای پس از یک شب بیداری
آدم اینجا تنهاست .. و در این تنهایی .. "سایه‌ی نارونی" .. تا ابدیت جاریست

در توفان درونم ، سر پناه ، تویی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:20  توسط شبگرد  | 

نقشه ام ، رسیدن به فانوسی است ، که در عمق نگاهت ، آویزان کرده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 7:57  توسط شبگرد  | 

قصه های دریایی ، از میان قطره اشکهای شور ، خواندنی ترند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:10  توسط شبگرد  | 

عشق تو ، از برای تک درخت دلم ، بهار است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط شبگرد  | 

مستی ام از تو را ، هزاران چله نشینی نیز ، نپراند

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:33  توسط شبگرد  | 

سیاهی شب پنهانم می کرد ، تا قبل از آنکه ، آتش نگاهت ، سرخم کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط شبگرد  | 

چه نغمه ای بخوانم که از میان نمی دانم ها با برندگی بگذرد و گوش جانت را به نرمی نوازش دهد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:45  توسط شبگرد  | 

دلم ، دزد نگاه توست ، و تو ، دزد دل من

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:56  توسط شبگرد  | 

انبوه حرفها ، راه گلو را بسته است و بیچاره بغض ، که فشرده تر می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:35  توسط شبگرد  | 

نخواه که از راه تو دل بکنم ، که اگر گوش دهم ، بیراهه نصیبم می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:59  توسط شبگرد  | 

برای رسیدن به اشکهایت ، باید ، اشک شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:51  توسط شبگرد  | 

تشنگی را آن زمانی بر خود چیره یافتم
که در آتش عشق تو سوختن را تجربه کردم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:28  توسط شبگرد  | 

عشقم به تو همان نوریست
كه از میان شاخه های انبوه درخت خود ساختهء دلم عبور كرد
و خود را از لا به لای نوازش دستت
به عمق دلت رساند
تا برای همیشه با تنها همنشین سكوتش باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 6:47  توسط شبگرد  | 

چشم شبگرد
پر از مهتاب است..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 4:46  توسط شبگرد  | 

صدایی درون خود می شنود. صدای تیك تاك مقطع ساعتی كه اسید باطری اش بیرون زده است. ساعتی كه صاحبش می داند درست كار نمی كند. اما نمی تواند قطعه قطعه شنیدن صدای ضربآهنگش را دوست نداشته باشد. فكرش را از صدای ساعت می گیرد. چشمانش را می بندد. لحظاتی بعد صدای رودی را می شنود. این صدا به گوشهایش آشنا می آید.
- كجا شنیده ام؟
سعی می كند تا از تاریكی پرده چشمش استفاده كند. تصویری مه گونه در پرده چشمش شكل می گیرد. چیزی نمانده بود تا موفق شود مكان آن رود را پیدا كند كه صدای تیك تاك حواسش را پرت می كند.
-آخ..
دراز كشیده است. سرد است. با این حال پتوی سنگینی كه رویش كشیده اند را كنار می زند تا كمی نفسش تازه شود. كمی كه صدای تیك تاك  دور می شود، صدای رود نزدیكتر و بلندتر شنیده می شود. باز هم چشمهایش را می بندد و در عمق آن سیاهی به دنبال تصویر آن صدا می گردد.
- چقدر سرده
این را خود او گفته بود. این را بلندتر از صدای رود شنید.
- چیكار كنم؟
باز هم صدای خودش بود. تصویر ثابتی پیدا می شود. درخت است. یك درخت گردو. تصویر واضحتر می شود. باغ است. باغی پر از درختهای گردو. تصویر جان می گیرد. به حركت می‌افتد. پخش می شود. رود هم آنجاست. لباسهایش كنار یكی از همین درختهاست و خود او لخت درون رود.
- پس برای همین انقدر صدای رود نزدیك بود.
عمق آب كم نیست. شدت آب هم همینطور. اما او در كنارهء رود است و در مقابلش تخته سنگی قرار دارد كه نمی گذارد آب او را با خود ببرد.
- نترس.
خود را كمی به وسط رود می كشد. زیاد شدن شدت آب را به وضوح بر پشت خود حس می كند. كمی دلهره دارد اما نه انقدر زیاد كه نخواهد بیشتر به سمت وسط برود.
- چیزی نیست.
كمی مكث می كند و ناگهان با تمام قوای خود دو گام دیگر به سمت صخره های وسط رود برمی‌دارد. قبل از آنكه كف پایش سنگی را لمس كند، رود امانش نمی دهد و از جایش كنده می‌شود.
- ......
پیش از آنكه بتواند كلمه ای بگوید، آب دهانش را پر می كند. كسی را آن اطراف نمی بیند. پس فریاد فایده‌ای ندارد. باید خودش كاری كند. سعی می كند خود را به كنار رود بكشد. اما پایش محكم به سنگی می خورد.
- آخ..
فریادش از درد پایش نبود. درد شدیدی قفسه سینه اش را به هم می فشرد. درد شدیدی كه تازگی نداشت. اما در بد موقعیتی به عیادت دوست خود آمده بود. دیگر ذره‌ای انرژی در خود احساس نمی كرد. سوزش سینه مجال دست و پا زدن را نیز از او گرفته بود. خود را بر روی آب رها كرد. خودش را به خدای رود سپرد و چشمهایش را بست.
- حالت خوبه؟
صدای برادرش بود. نگاهی به رود انداخت. رودخانه پهن و كم عمق شده بود و او كنار سنگی آرام گرفته بود. سعی كرد خودش را بدون دردی كه در سینه داشت نشان دهد.
ـ آره. خوبم. موج سواری قشنگی بود.
چشمهایش را باز می كند. صدای رود دیگر رفته است. بوی درختهای گردو نیز دیگر به مشام نمی رسد. هنوز سرد است و تنها صدای تیك تاك آن ساعت قدیمی به گوش می رسد. همان درد كهنهء دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 3:18  توسط شبگرد  | 

پرندهء زیبایم
باز هم بال خواهی گشود
بر آن اوجی از آسمان
که بارها و بارها پروازت را دیده است
و من
نشسته بر اعماق دریایی بیکران
سایه ات را
وقتی از امتداد خورشید می گذری
لمس خواهم کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:16  توسط شبگرد  | 

می‌خواستم
زیر باران بروم
تا قطراتش
به اشکهایی که
از برای تو می‌ریزم
حسودی کنند
جانانم!
پاکی این اشکها را
از اشکهایی که از تو بر سرانگشتانم نشسته‌اند
یاد گرفته‌ام

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:28  توسط شبگرد  | 

گذشتم
برای رسیدن به دریا، از خود گذشتم
و چه سخت است خدا!
چقدر سخت است، که از خود گذشته باشی و به دریا نرسیده باشی
چه دور بود دریا
و چه رحمی داشتی خدا!
محبتت مغلوبم کرد
آنجا که در راه، در این راه دور و هنوز نرسیده
آسمان و ماه را همراهم کردی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 2:27  توسط شبگرد  | 


گفت: دوست داری شب باشی یا ستاره؟

گفتم: ستاره ای در دل شب.

گفت: پس در سیاهی، سفید باش.

پ.ن: از آن روز دفترم سیاه شد و نوشته هایم سفید تا شاید روزی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:11  توسط شبگرد  | 


شعله‌ای شدی بر دلم ، سوزان و پر نور

اشکهایم

نه از برای سرد کردن و نه از سر درد و سوختن

که از شوق دلتنگ بودن و هیجان وجود عشق توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:34  توسط شبگرد  |